سلامتی یعنی زندگی یعنی لبخند

سلامتی

اسمشو تو روزنامه دیده بود تو رشته ی مهندسی معماری

دانشگاه تهران قبول شده بود اون روز از خوشحالی سر از پا

 

نمی شناخت فرار بود فردا با باباش برن تهران برای ثبت نام

 

سوار ماشین که شد به رویاهای قشنگی که در سر داشت فکر

 

می کرد در رویاهای خودش قذم می زد که نزدیک تهران بود که

 

دید پدرش عرق کرده دائما داره صورتشو خشک می کنه ناراحت

 

شد از بادبادک رویاها پایین اومد پدر قرمز شد دختر ناراحت بود

 

به پدر گفت پدر یه دفعه چت شد صدای پدر به سختی بالا می

 

اومد دختر مطمئن شد حال پدر اصلا خوب نیست از ماشین

 

پیاده شد و با صدای بلند در حالی که گریه می کرد کمک می

 

خواست مردم به دور اون ها جمع شدند در حالی که صدای

 

آمبولانس از فاصله دور می اومد..........................................

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٩ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط صبا .ح نظرات () |


Design By : Night Skin

رتبه سنج گوگل